داستان عاشقانه فقط برای یک ساعت
نظرات 0مردی دیروقت خسته و عصبانی از سر کار به خانه بازگشت. دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.
- بابا! یک سؤال از شما بپرسم؟
- بله حتما چه سوالی؟
- بابا شما برای هر ساعت کار چقدر حقوق می گیرید؟
مرد با عصبانیت پاسخ داد: “این به تو ارتباطی ندارد. برای چه می پرسی؟”
