داستان آموزنده و خواندنی
نظرات 0مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بینندهای را به خود جلب میکرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند.
بادیه نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد.
حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیهنشین تعویض کند.
بادیهنشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، باید به فکر حیلهای باشم.
روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری میکرد، در حاشیه جادهای دراز کشید.
بقیه داستان در ادامه مطلب
سه داستانک(داستان کوتاه)جالب و خواندنی
نظرات 0
سه داستانک(داستان کوتاه)جالب و خواندنی
دزدی (داستانک اول)
شرلوک هلمز کارآگاه معروف، و معاونش دکتر واتسون برای صحرانوردی به بیرون شهر رفته بودند. شب همانجا چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟
واتسون گفت:هزاران ستاره می بینم. هلمز گفت:چه نتیجه ای می گیری؟ واتسون
گفت:از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این
دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری است،
پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در
محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد.
شرلوک هلمز کمی فکر کرد و گفت: واتسون! تو احمقی بیش نیستی! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند!
دو داستانک دیگر در ادامه مطلب…

