داستان آموزنده “شمس و مولانا”

نظرات 0


داستان آموزنده “شمس و مولانا”

می گویند:روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد.شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید:آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟

ادامه مطلب ...
     

داستان کوتاه خنده دار

نظرات 0

دیدم یه شماره غریب اس ام اس داده: “چطوری مهندس بی معرفت؟”
زدم: شما؟
زد: “یکی که با وجود همه بی معرفتیات دلش طاقت دوریتو نداره و همیشه برمی گرده طرف تو.”
یکم فک کردم و گفتم: “نیوشا تویی؟ برگشتی ایران عسلم؟ نیوشا از اون موقع که تو رفتی از دلتنگی تو و تنهایی دارم میمیرم، اما چون میدونستم هیشکیو مثل تو نمی تونم دوست داشته باشم سمت هیشکی نرفتم.”
گفت: “من نیوشا نیستم، فک کنم با وجود نیوشا باید به من بگی دوست دختر سابق.”


ادامه داسنان در ادامه مطلب

ادامه مطلب ...
     

داستان آموزنده و خواندنی

نظرات 0

مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند.

بادیه‌ نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد.

حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه‌نشین تعویض کند.

باد‌یه‌نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، باید به فکر حیله‌ای باشم.

روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می‌کرد، در حاشیه‌ جاده‌ای دراز کشید.


بقیه داستان در ادامه مطلب

ادامه مطلب ...
     

سه داستانک(داستان کوتاه)جالب و خواندنی

نظرات 0

سه داستانک(داستان کوتاه)جالب و خواندنی

سه داستانک جالب


دزدی (داستانک اول)

شرلوک هلمز کارآگاه معروف، و معاونش دکتر واتسون برای صحرانوردی به بیرون شهر رفته بودند. شب همانجا چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟

واتسون گفت:هزاران ستاره می بینم. هلمز گفت:چه نتیجه ای می گیری؟ واتسون گفت:از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد.
شرلوک هلمز کمی فکر کرد و گفت: واتسون! تو احمقی بیش نیستی! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند!

 

 

دو داستانک دیگر در ادامه مطلب…


ادامه مطلب ...
     

طنز پلیس و مرد اصفهانی (داستان کوتاه)

نظرات 0

داستان طنز خواندنی

 داستان کوتاه طنز

 

 

اصفهانیه توی اتوبان با سرعت ۱۸۰ کیلومتر می رفته که پلیس با دوربینش شکارش می کنه و ماشینش رو متوقف می کنه. پلیس میاد کنار ماشین و میگه گواهینامه و کارت ماشین !
یارو با لهجه ی غلیظ اصفهانی میگه :من گواهینامه ندارم. این ماشینم مالی من نیست کارتا ایناشم پیشی من نیست … راستیش من صاحب ماشینا کشتم ا جنازاشم انداختم تو صندوق عقب. چاقوشم صندلی عقب گذاشتم. حالاوم داشتم میرفتم از مرز فرار کونم که شوما منو گیریفتین …

 

بقیه دستان در ادامه مطلب (حتما بخوانید) …


ادامه مطلب ...